
معمولا یه عادت بد دارم و اونم اینکه معمولا بدون فکر پیشنهادی که بهم میشه و ته دلم قیلی ویلی میره اونرو بدون در نظر گرفتن منطق قبول کنم!
در یکی روزهای تابستونی بی خبر از همه جا اقای ح! منرو صدا کرد و رفتیم و به همراه خانم ح! قرار شد کنکاش رو بگیریم(البته می خواست من رو مدیر مسئول بکنه که چون واسه اینکی دلم اصلا قیلی ویلی نمی رفت زیر بارش نرفتم !!).
تنها تجربه نوشتنم محدود به همینجا و گاه گاه نقدهای شفاهی بود و البته 2 تا بولتن سیاسی خبری که سال پیش یکی اول سال و یکی قبل انتخابات ساخته بودم…
بالاخره تو همون گرما تابستون قرار شد اینکارو انجام بدیم و البته دلمم قرص بود که دو نفر هستن که کمکم می کنن و ادمایین که کارشون درسته و تو این 2 سال سردبیر و مدیر مسئول این مجله بودن و اینقدر توانمندن که میشه تا حدودی خیال ادم راحت باشه…
بالاخره یه مجله که تقریبا 50 درصد مطالبش از قبل باقی مانده بود به دست من و خانم ح رسید….تونستم با نوشتن مطالبی مثل کافه پیانو و ایرج میرزا و کودکان کار و تاکسی و برداشتن مطالبی مثل روزمره گی با طعم نون خامه 50 درصد دیگش رو پر کنم….مجله ای که اوایل مهر ماه اماده بود اما….
تابستون که نشستیم من تمام مطالب سیاسی رو حذف کردم و تاکید کردم که به هیچ عنوان با توجه به شرایط نباید مطالب سیاسی چاپ بشه…نه تنها مطالب سیاسی که مطالب درباره دین رو هم حذف کردم…مطالبی که از سروش و …. بود! چون خودم بهشون اعتقاد نداشتم!! و البته مطالبی مثل ویزه نامه 8 صفحه ای که درباره اعدام کودکان زیر 18 سال تهیه کرده بودم و…. صلاح دیده شد چاپ نشه تا بسته نشویم!! چون می دانید که اینجا ایران است و ازادی نزدیک به مطلق و یه چیزی تو مایه های خلا!!
اوایل مهر بود که با توجه به شرایط تصمیم گرفتم تا اذر ماه پروندش رو ببندم….
اما بالاخره صلاح دیدن!! که از الان بیوفتیم دنبال کار غلط گیریو تایپ برخی مطالب تایپ نشده و پیدا کردن عکس و….
در همین اثنا عشر بود که خبر امد:انجمن اسلامی دانشکده مان تعلیق شده….از طیف علامه خارجش کردند و شد مستقل…انتخاباتی در کار نبود(هنوزم نیست!!) و همه چی یهو رفت روی هوا….با امید به اینکه هنوز می توان کاری کرد افتادم به همراه خانم ح! دنبال کار این مجله…..چند بار ویرایش و غلط گیری شد مطالب و رسید به چاپ کبیر! برای صفحه ارایی… با توجه به بوجه ای که معلوم نبود وجود خواهد داشت یا نه و عدم وجود امکانات صفحه ارایی رو بر روی world توسط مسئول اونجا انجام شد…..صفحه ارایی و غلط گیری و حذف و اضافه ای که شاید گریمون رو در اورد و ساعتها و روزها وقتمون رو گرفت(نزدیک به 3 هفته!) شاید هر روز 2 ساعت….حتی شب قبل امتحان میان ترمت!… که البته بیشترش به دوش خانم ح! بود در این زمینه…..بعد هم روی جلد و پشت جلدی که درمانده بودیم چه بگزاریم….به دنبال موضوعی درباره عدالت تحصیلی بودیم….اما درباره هیچ عکسی به توافق اخلاقی! نرسیدیم تا اخر اقای ح! یک عکس مفهومی فوقالعاده زیبا رو جایگزین کردند(من که خیلی این عکس رو دوست دارم!!) و البته پشت جلدی که با کاریکاتوری از مانا نیستانی و بخشی از جمله وصیت حضرت علی به مالک اشتر زیبنده شد…
قرار شد روی جلد دو رنگ باشد و پشت جلد تک رنگ….کاغذ روی جلد را گلاسه سبک سفارش دادیم و …. برای اماده شدن جلد که رفتم با یک جلد تمام قرمز روبه رو شدم و انشب بهت زده که گند خورد همه ی تلاشهایمان به خانه برگشتم!! اما خدا اقای ح!! را نگه دارد که باز به دادم رسید و با اینکه تمام وظیفه مدیر مسئولی و رو هم به دوش من انداخته بود با یک دعوای حسابی با چاپ خانه بالاخره با انها به توافق رسیدذ همه ی جلد رو با همون قیمت که فاکتور بسته شده است تک رنگ مشکی بزنند و من هم صبح بعدش چند ساعت در چاپ خونه بالای سر کار موندم و سرم تا چند روز واسه اون صدای دنگ دنگ چاپ خونه درد می کرد…..بعد هم منگنه زدن و ….
همه ی این کارها و بعد گرفتن فاکتوری که نشان می داد قیمت هر مجله 1440 تومان اب خورده! و امیدی به انجمنی که در تعلیق به سر می برد….اسا نامه اش قرار است تغیییر بکند….اعضایش مشخص نیست….دانشگاه با معاونت فرهنگی جدید با ان شمایل خاص!! دکتر قر… که همیشه در مسائل مالی مشکل ایجاد می کرد….
بالاخره اماده شد و بعد چند روزدس دس کردن به دانشکده رسید و…..با این دستور مواجه شدیم: حراست باید تایید کند…. اون لحظه نمی تونستم حرفی بزنم….اما ترس از اینکه این مجله هرگز پخش نشود و خستگی ناشی از اون تنم رو میلرزوند…
وقتی با علی ح! صحبت می کنم داد می زنه و….
من تو این مدت کار های نهایی کنکاش بی کار نموندم با 4-5 نفر صحبت کرده بودم در داخل دانشکده و چند نفر خارج دانشکده برای شماره بعد….مطالب زیادی در ذهنم سورتمه سواری می کرد……اما باز با این جمله از علی ح! مواجه شدم:انجمن رو هوای این دفعه نه از طرف مسئولین! بلکه خود ادوار انجمن! ممکن تصمیم بگیره بخاطر این وضعیت دست از کار بکشه و…
بالاخره با همه سختی ها مجله ای که هنوز فاکتورش تو جیبم بود به هیچ مسئولی داده نشده بود! (هنوزم نمی دونم پولش چی شد و معاونت به چاپخونه داد یا….) پخش شد….
از همه ی این حرصایی که خوردم و وقتایی که براش گزاشتم ناراحت نیستم….بلکه فوق العاده خوشحالم چون چیزهای زیادی یاد گرفتم در این زمینه…..نشریه ای که جز جلاستاش و راهنمایی هاش . دو نفره بسته شد!!….
خیلیا می گن این مجله ای که شما دادین بیرون سطحش بالا!! من خیلی سعی کردم تا اونجایی که میشه نسبت به شمارهای قبلی شعور مجله رومتعادل تر کنم!
نشریه ای که دو نفره و اونم توسط دو نفری که برای اولین بار این چنین کاری رو انجام می دن و تجربه دارن میکنن خیلی ازش نباید انتظار داشت که چیز فوقالعاده ای بشه..اونهم تو چاپخونه ای که فوقالعاده ضعیف و با کیفیت پایین و بدون یه صفحه ارا حرفه ای و تنها به این دلیل که اینجا می تواند تا چند روز متتظر پولی باشد که معلوم نیست کی دانشکده بدهد و بقیه جاها همانجا خرت را می گیرند….امابا همه این حرفها یاد گرفتم تا بتونم چیز فوقالعاد ه ای در اینده ازش در بیارم….
تا امروز نمی دونستم شماره ای دیگری هم در کار خواهد بود یا نه و هنوزم نمی دونم اما طی اخرین تماس ها بنظر می رسه باز باید همه ی این استرسها(که هنوز حتی از طرف معاونت فرعهنگی در مورد همین شماره اولم ادامه داره و انجمنی که روی هوایه!!) و همه اینکه بشه یا نشه شروع کنیم و اماده کنیم نشریه رو تا اسفند ماه شماره بعدیش در بیاد….
خیلی از دوستای همکلاسیم رو می شناسم که قلمشون چقدر توانمند از دو هفته پیش بهشون موضوع دادم و ازشون خواستم تا ظرف چند روز اینده مطالبشون رو برام بیارن…..این روزا چه تو دانشکده چه تو خارج دانشکدهبا مردم همکلام میشم…..تو سرویس دانشگاه که میشینم با 88 یا صحبت می کنم… ازشون میپرسم….پیگیرشون میشم و دعوتشون می کنم به فکر کردن…..به دلایل مختلف….چند تا قلم قوی توشون پیدا کردم….تو خارج دانشکده با خیلیها موضوع خاصی رو سپردم تا برام بنویسن…تقریبا 60 درصد مجله رو همین الن بستم و تو این 2 روز اخر هفته چند تا مقاله که تو ذهنمه می بندم…..قرار جلسه رو برای هفته اینده از امروز گذاشتم….با 3 نفر تا الان برای مصاحبه صحبتهایی کردم و با دو نفر دیگه ام قرار صحبت بکنم که اگه راضی شدن بر خلاف این شماره تو شماره حداقل یک مصاحبه و حداکثر 3 تا!! رو خواهم داشت…..از موضوع تخریب کوروش تا داستان جدایی جنسی دانشگاها و ازدواج موقت و….تا دین گریزی در جامعه….از افریقای ایران تا طنزهای سیاسی.. از نقد سینما تا نویسنده وکتاب….از ویژه نامه ای برای نوروز تا موضوعات مربوط به دانشگاه و بیمارستانها و… موضوعاتی که تو ذهنم هستن و نوشته شدن و دارن نوشته میشن! و باز هم بخش سیاسیش رو حذف می کنم…..چون تنها هدف من از حرف زدنها……از نوشتن ها…..از گفتن ها ….واسه اینه که لحظه ای خواننده رو دعوت به فکر کردن کنم….مخصوصا اونهایی که اصلا با تفکر کردن رابطه ای ندارن….اگر این اتفاق بیوفته خیلی از مشکلاتی که امروز داریم رو نداشتیم
نمی دونم ایا با همه ی این استرسها و نا مشخص بودن اینده شماره ی بعدی ای در کار خواهد بود یا نه اما باز هم امیدوارم اخر شاهنامه خوش باشه….

پ.ن:خیلی اتفاقت دیگر هم بر سرم امد که از گفتنش معزورم!
پ.ن2:مجددا فراد بروز خواهم شد!! اونهم با یه اپ بودار…
پ.ن3:این عکسا! عکس پشت و. رو مجله بودن!
پ.ن4:با تشکر از شهاب که یاد داد اهنگ بزارم تو ورد پرس!!