خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سیاه سیاه…

The image “http://files.myopera.com/canhquy/blog/god-detail2.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

سبز بود…روزهای اولی که سبزی را داشت تحمل می کرد پر از زندگی شده بود…سبز…سبز سبز….روزهای اول زندگی اش بود که داشت جوانه می زد…گاه گاهی خنکایی بر صورتش میامد….گاه گاهی فریادی می زد…گاه گاهی…گاه گاهی خنده ای می کرد…گاه گاهی….

بعضی وقتها به دانه های سیاهی که همیشه به او نگاه صفیحانه ای داشتند رشک می ورزید و در عین حال تمسخرشان می کرد…اگاه برای برگهایی که چن روزی همبازیش بودند و الان بر روی زمین زرد می شدند گوشه اشکی می ریخت و کمی هم سو سو می داد که هنوز سبز مانده است….سبز سبز….

اما همیشه…وقتی رشک می ورزید و تمسخر می کرد…وقتی اشک می ریخت و فخر می فروخت…وقتی می خندید و می دوید…وقتی سبز سبز می شد و خرم….نسیمی از کنارش می گذشت….گاهی ردایی می کشید بر سرش….دست نوازشی بود ردا گونه شاید!…اما او سبزیش را می دید و شاخه های چوبی را پناهگاهی می ساخت تا سردی نسیم را نشنود….

او سبز بود….سبز سبز….سبز…..

مدتها همینگونه گذرانده بود… کم کم انگار همه چی برایش تکراری می شد…کمی گم شده بود…کمی خند هایش برایش تکراری شده بود…کمی برگها را نمی دید…کمی تنها شده بود….کمی چوبها را خراب می کرد…

اینبار در پریشانی تکه شاخهای چوبی نسیم راحت امد….سرمایی بر سرش کشید….گفت:غوره سبز…نمی خواهی سیاه شوی….نمی خواهی بزرگ شوی…اهای غوره سبز….

اینبار نه از روی رشک و نه از روی تمسخر…نه از روی لج و نه از روی امتنا …فقط ارام گفت:من و سیاهی….من بزرگم…من سبزم….سبز سبز…..نمی بینی؟؟

نسیم لبخند مهربانی زد….گفت:دلت کوچک است و رفت…نسیم رفت و گفت:صدایم کن هر وقت بزرگ دل شدی….

نمی دانست یعنی چه که دلش کوچک است!…نمی دانست نسیم سرد چه می گفت….صدایت کنم؟؟…من؟؟

روزها می گذشت….دانه های سرد و خیس بر او میباریدند…..خورشید نورش را دریغ می کرد….دانه های سرد و خیس گاهی سفید بودند و گاهی سیاه……

دیگر حواسش نه به برگهایی بود که روزی همدمش بودند….نه به چوبها تا نسیم را فرار دهند….و …نه انگار از دانه های سیاه نمی توانست چشم برکند….

حالا داد می زد و می گفت:اهای خورشید چرا نورت را از من می گیری….اهای اسمان چرا سرمایت را بر من میباری؟؟….اهای شاخه های چوبی چرا از من فرار می کنید؟؟…اهای برگها چرا دیگه با من صحبت نمی کنید….اهای دانه های سیاه چرا دست از سرم بر نمی دارید….

انگار معلق شده بود….هر چه خود کرده بود هم از چشم انها می دید…..حالا کارش شده بود شب و روز غر زدن و فحش و ناسزا گفتن به زمین و اسمان…..

انقدر داد زد که دیگر سبز سبز نبود….سبز بود…اما دیگر سبز سبز نبود….سبز سبز نبود…..

وقتی دید غر زدن فایده ندارد شروع کرد به اشک ریختن و چنگ کشیدن به خود…..شروع کرد به برهم زدن خود…….وقتی برگ ها او را می گرفتند انها را هم میزد….او اشک می ریخت و چنگ میزد……روزها اشک ریخت و چنگ می زد…..ناگهان دید که دیگر سبز هم نیست…نه سبز سبز است و نه حتی سبز….

وحشت زده شده بود…نمی دانست چکار کند…..شروع کرد به فرار کردن….خواست پرواز کند…خواست بر زمین بیوفتد…..فقط می خواست فرار کند….وحشت زده بود….هر چقدر خواست که برود انگار تمام وجودش بجایی گره خورده بود….مو ی کنارش که تلاش غوره را دید ناگهان گفت:سلام!!

غوره انگار حرف زدن هم یادش رفته بود….مدتها بود کارش شده بود فریاد زدن و اشک ریختن و چنگ زدن و فرار کردن….

مو سعی کرد با حرفهای زیبایش ارامش کند….او نمی دانست غوره کیست و چیست!….او فقط فکر می کرد او دانه ایست که می خواهد به پیش برود….می خواهد مثل مو از اینجا بودن پر بگیرد….او فکر می کرد که غوره چقدر پر از احساس است که اشک می ریزد….چه خوش صداست وقتی داد می زند….او غوره را می دید که انگار بزرگترین موجود روی زمین است!

او غوره را ارام می کرد….غوره را نوازش می کرد و با صدایش ارام نگاهش می داشت…غوره ارام شده بود…..نه اشک می ریخت نه داد می زد و نه چنگ می گرفت اما انگار صدایی نمانده بود تا بگوید اینگونه که مو فکر می کند نیست….غوره اروم شده بود…..اما میلرزید….می لرزید که روزی اگر صدایش دراید و بگوید اینگونه نیست….بگوید سبز نیست مو برود……گاهی به اینکه دیگر نه سبز سبز است و نه حتی سبز می اندیشید….ولی مو او راسبز می دید….

دلفش گرفته بود….بیشتر از ان وقتی که چنگ می کشید و اشک می ریخت….بیشتر از وقتی که داد می زد….بیشتر از وقتی که فرار می کرد…..

ناگهان یاد نسیم افتاد…حالا نه سبز بود و نه سبز سبز….پس می توانست سیاه باشد….سیاه سیاه…..نسیم را فریاد زد…باورش نمی شد….ولی انگار توانسته بود باز فریاد بزند و صدای خودش را بشنود….اما به جای مو نسیم را صدا زد….

نمی دانست برگ مو نگاهش می کند یا نه…

اما او دیگر سبز نبود….سیاه سیاه….سیاه سیاه بود….به رنگ خودش…..


پی نویس:این هوای رشت به جان خودم عاشق!! تابستونش بارون میاد…پاییزش کلهم افتابی….اینم از زمستوونش که داره دو روز اینجا برف میباره اما نه رو زمین میشینه و نه به طور کامل قطع میشه!! داره اعصابم رو خورد می کنه!!

The image “http://nimatra.files.wordpress.com/2009/03/sfc80o.jpg?w=500” cannot be displayed, because it contains errors.

شما دست به کاری زده اید که نمی دانید سود دارد یا ضرر…ولی در هر حال چه سود داشته باشد چه ضرر انجامش دهید زیرا در هر صورت مفید است.- مضمون فال حافظی که شب یلدا گرفته بودم!–

شما ترسو هستید و چون در کاری که شروع کرد ه اید جدیت ندارید و در ان تردید می کنید در ان موفق نمی شوید برای موفق شدن تردید را کنار گذاشته و ثابت رای باشید–مضمون فال حافظی که دیشب گرفتم!!–

اساسا دیشب یک لحظه احساس کردم که جناب حافظ عزیز! اگر الان طرفای من بود احتمالا می گرفت منو می زد! بر همین اساس نشستم و کلی از خودم تفکر پیاده کردم که ببینم من چه تصمیماتی تو ذهنم بوده که حافظ اینجوری شمشیر رو از رو بسته!!

1.سیاست:جون حافظ بی خیال! نگاه حافظ من کلم بوی قرمه سبزی نمی ده!! می دونی چرا! چون رنگ قرمه سبری سبز!! جدیدا ها داره سعی می کنم به خودم بقبولونم که کلم بوی قرمه ابی ای بده!! به مامانمم گفتم دیگه کلا نپزه قرمه سبزی تا کلم بو نگیره!!….حافظ جان….عزیز من…نوشابه می دونی چیه؟؟…شیشه نوشابه چی؟؟….همین دیگه….دوران شما نوشابه با جاش نبود….حالا باز نوشابه اشکال نداره ولی شیشه نوشابه که هست….

ای خدا این اجنبی رو لعنت بکنه که چنین نوشیدنی مزخرفی رو کشف کرد و بدتر از اون فرمولش رو داد به ما!! البته خوب زیادم تقصیر کار نیستن!! بیچارها از کجا باید می دونستن که شیشه نوشابه دردناکه!! یعنی استفادهای جانبی هم داره!.اونم شیشه های نوشابه زمزم!! باز اگه پپسی و کوکاکولا بود یه چیزی….فرقش مثل این میمونه که ادم حداقل میتونه سرش رو بالا بگیره که یه BMW زیرم کرده! نه یه ژیان شیشه ای سخت!!….حافظ جان…شیشه نوشابه! ببخشید سیاست رو بی خیال!!

2:یخچال:حافظ باور کن چن بار تصمیم گرفتم که رژیم بگیرم! اما نمیشه جون حافظ!! میدونی حافظ ادم دست خودش نیست…تو یخچال یه چیایی هست که نمیشه ازشون گذشت…نگاه کن تو الاتو بهشتی…خب تو بهشتم یه چیایی که خودت میدونی چیه !! هست که نمیتونی ازش بگزری—راستی جناب حافظ تک خور! میگم مام به زودی مردیم و به درک حافظ! واصل شدیم! هوای ما رو هم داشته باش تک خور!…میگم جهنمم از اون چیا هست! یا نکنه اونورا شیشه نوشابست!! قربون قدمت…ایندفعه خواستم فال بگیرم بگو جهنم چه خبره و شیشه نوشابه هست یا نه!! که اگه هست از الان رفلکس بدنی رو بالا ببرم!!–

داشتم می گفتم یه چیایی اونجا هست که خب تو نمی تونی ازشون بگزری تو یخچال هم یه چیایی هست که من نمی تونم ازشون بگزرم!! این به اون در….vاستی اینجا خوشه بندی داره می کنن!! ممکنه یخچال–البته محتویاتش خوشش بندی بشه! …میگم اونرام خدا از این طرحها زده؟؟ اونجام محتویات و چیای بهشت خوشه بندی شده؟؟البته تو که پارتیت گندست احمالا خوشه یکی!!..

.میدونی الان هوس چی کردم؟؟ یه کیک پر خامه و شکلات که روش توت فرنگیه با یه بشکه اب انار کنارش تا جیگرم رو حال بیاره!!!…گلم تو الان نیای نگی اینجا تو بهشت هوس چی کردیا!! اینورا خونواده رد میشه!!

3:ترک نت: یه کار مفید انجام میدم جان حافظ اونم همین نت گردیه!!….چن بار خواستم اینرو ترک کنما…اما…اما …علی سنتوری رو دیدی؟؟…اگه اینجا رو ول کنم مثل اون میرم معتاد میشم و از مواد مخدر بهره می جویم و بعد کنار خیابون خواب میشم و تازه بابا مایه دار ندارم که بیاد منرو ببره مکان ترک اعتیاد تا ترک کنم و زن پنم ندارم که خیانت کرده باشه دپسرده بشم و نتونم بر گردم تو جامعه دوباره میام و دوباره معتاد میشم و کراکی میشم!!و اونقت نفرینت می کنما! بعد نمی تونی بری بهشت و تو جهنمم از اون چیا نیستا!!…جدمم تندها گفته باشم! میگی نه برو از فک و فامیلم بپرس که الان چن صد میلیون نذر کردن و هیچکدوم به نتیجه نرسیده!!!…حرف گلشیفته شد…بزار پشتش همینجا یه غیبتی بکنم!! از قدیم میگن یه نگاه اشکال نداره! پس یه غیبتم اشکال نداره!! اصلا ما که قرار گرمای هستی بخش شیشه نوشابه زم زم رو تو جهنم به جان بخریم پس بگزار غیبت نکرده نریم!!…خدا پدر این اجنبی مادر مرده رو نگه داره که اونورا رو اونقدر خوش اب و لعاب نشون میده و از کلمات احمقانه ای که حال ادم رو بهم می زنه باسم ازادی این گلشیفته رو برد از این دیار….ببین این گلشیفته نامرد چه بلایی سر اون علی سنتوری اورد!! و تازه باعث شد داریوش مهرجویی اون فیلم رو بسازه و کلی ضرر بکنه!!…یا بدتر از اون باعث شد اون الی بیچاره هم خیانت بکنه و هم بره غرق بشه!! اصلا خداییش این گلشیفته افت جامعه ی ایران بود!!!! باید 24 ساعت نماز شکر خوند که چنین فتنه خائنی از جامعه ایران رفت!! البته این وسط فقط یه نفر ضرر کرد!! اونم جناب رحیم مشایی بود که یه بازیگر!! دیگر رو از کف داد!!(هر چی باشه هدیه تهرانی و مهتاب کرامتی و مهناز افشار گلشیفته نمیشن که!!)

4:…

5:…

چیه؟؟…نکنه انتظار دارین هر چی تصمیم تو ذهنم میگزره رو اینجا بیارم1! خود حافظ بقیه اش رو می فهمه!! اگه اینجا بنویسم بعد اونوقت باید متواری بشم برم پیش حافظ و شیشه نوشابه!!

پی نویس:ببخشید تند تند اپ می کنم!! اینروزا حسش میاد!!

بدون شرح…

اپیزود اول:بدون شرح…

حمید بقایی”رییس سازمان میراث فرهنگی”:سفر مارکوپولو سیاسی و هدف او این بوده که غرب را در برابر شرق مطرح کند و شاید بتوان گفت سفر مارکوپولو جنبه ئجاسوسی داشته و هدف او جمع اوری اطلاعات برای غربی ها بوده

اسفندیار رحیم مشایی”رییس دفتر و معاون اعظم! رییس حلقه مشاوران جوان رییس جمهور و ….”حضرت نوح با 950 سال عمر نتوانست دیریت جامع کند چرا که عدالت را ایجاد نکرده است.امدن پیامبران در طوول تاریخ برای تمام شدن دورهای قبلی پیامبران بوده است. اگر هر پیامبر مدیریت درستی می کرد عدالت بر قرار می شد. این را من از خودم نمی گویم قران می گوید!

محمد جواد محمدی زاده”رییس سازمان محیط زیست”: محیط بانان هر کدامشان جومونگی هستند که برای عدالت،دفاع از انسان و انسانیت و دفاع از میراث طبیعی و حیات انسانی تلاش می کنند

اپیزود دوم: بیزارم از سیاست….

اگر روزی رسد دستم به دامانت

کنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت …چگونه

شوم ناخوانده مهمانت …چگونه

تو معبود منی ؛ بگذار داد از دل بگیرم

پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم

تو دریایی و من ؛ تنها غریق مانده در باران

تو فانوس رهم شو؛ تا ره ساحل بگیرم…..

نیلوفر لاری ‌پور…


The image “http://sadehtar.files.wordpress.com/2010/02/image0176.jpg?w=437&h=307” cannot be displayed, because it contains errors.

میلاد پسر خوبی است.شاید برایش زود بود اما قبل از اینکه 18 ساله شود. قبل از انکه دیپلمش را بگیرد. قبل از انکه بفهمد سیاست چیست؟ سر از سلول 121 اورده بود.احتمالا به سن و سالش رحم کرده بودند که همان روزهای اول بعد از 17-18 ساعت انفرادی فرستاندش به سلول جمعی و تا دو ماه با هم بودیم. بی خیال دنیا بود اگر نگویم از زندان لذت می برد. برای اولین بار در نماز جمعه شرکت کرده بود. انقدر غیر سیاسی بود که حتی رویاهاش را هم برای کارشناس گفته بود و کارشناس هم خندیده بود که برو خجالت بکش…

2 ماه با میلاد بودم. انواع بازی ها را در زندان یاد گرفته بود و جر زنی می کرد در دوز بازی و شطرنج. تا اینکه با وثیقه ازاد شد قبل از ازادی نصیحتش کردم که اگر می خواهی کار سیاسی کنی باید درس بخوانی. برو درس بخوان دانشگاه قبول شو. به حرمت همشهری گری دو روز قبل زنگ زد.گفت که حکمش را داد ه اند.گفت اول گفته بودند که کلی تخفیف داد هایم بعد که حکم را دیده بود خشکش زده بود:دو سال زندان و 74 ضربه شلاق برای رویاهای بچه گانه و کودکانه ای که در سر داشت! ! حالا میلاد باید به جای دانشگاه به زندان برگردد به همین سادگی.قاضی میلاد را نمی شناسم اما اگر به جای او بودم میلاد را محکوم می کردم به دوسال و بلکه 4 سال تحصیل اجباری.شاید در دانشگاه معنای سیاست را بهتر از زندان بفهمد.شاید هم در زندان معنای سیاست را بهتر از دانشگاه درک کند.نمی دانم اما وقتی سیاست به جای باشگاهای حزبی در کوچه و خیابان اموزش داده شود ادم نمی تواند بگوید کدام مدرسه بهتر است؟…..“نوشته ای از محمد قوچانی در هفته نامه ایران دخت

صبح روز چهارشنبه ما مردمان شهرستان با اینه هایی که از خواب بیداری اورده بودیم، سراسیمه به خیابان امدیم،اتش در دست داشتیم،به زیر درختان رفتیم،اتش را در میان چمن،زیر درختان پنهان کردیم،که از سرما نهراسیم،نمی دانستیم که فصل تابستان است و ماه،ماه مرداد،در دست کلید داشتیم با کلید می خواستیم دکان ها و بخت دختران،روز پسران و حدس و گمان رابگشاییم….

کلید ها را در اتش انداختیم،شناسنامه ها را در باد رها کردیم،قلم ها را از مرکب تهی کردیم،باد به شهرستان امد،اتش کف خیابان زبانه کشید،از هراس اینه ها را در اتش افکندیم،چهرهای درون اینه با جیو های اینه در اتش ذوب شدند،ما راه خانه را بی کلید گم کردیم…..

پی نویس:این عکس بالا مربوط به صندلی کلاسمون تو این ترم بود! نمی دونم که این جمله رو کدوم از سال بالاییامون نوشتن…ولی واقعا جملش رو خیلی دوست دارم! احساس ارامش می کنم با خوندنش…

اپیزود سه:سرخ ابی…

The image “http://www.salijoon.info/mail/880115/caricator/212.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://www.irancartoon.ir/gallery/albums/album248/karim.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

راستش امروز داشتم بدون استس های دوران نوجوتنی بازی پرسپولیس و استقلال رو میدیدم….و نمی دونم چرا یهو از تعجب اون همه جنب و جوش طرفدارای دو تا تیم یه نیشخندی رو لبم سبز شد…بعدش یهو یاد خودم افتادم که چه اشکایی که نریخته بودم و چه جنب و جوشایی تا همین 2 سال پیش نداشتم…اما انگار منم شدم عینهو این نسل طلایی فوتبال!! که دلزده شد و سوخت….اسم بازیکنا و ادمایی رو که الان داشتن بازی می کردن یا سر مربی بودن یعنی کریم باقری و علی دایی و فرهاد مجیدی و نامجو مطلق رو تو ذهنم میشمردم و خود به خود یاد علی کریمی و خداداد و مهدوی کیا و…. این که انگار سال 2006 و جام جهانی برای اونها هم مثل من و خیلیهای دیگه فوتبال زدگی رو داشته….البته برای اونها این فوتبال زدگی با تمام شذن دوران طلاییشون همراه بود و برای امثال من با تموم شدن اون شور و شوق همیشگی ای که وقتی کنکور داشتم واسه اینکه دور چشم بابا مامانم فوتبال رو ببینم کلی نقشه می کشیدم و….اما راستش داره به این نسل جدید فوتبال و البته نسل اینده فکر می کنم که شاید نباید انتظار چندانی از جوونهایی داشت که بزرگترین تفریحشون قلیون کشیدن و ان کار!! دیگر شده و اینکه فوتبالیست بشن تا بتونن مثل فلان بازیکن دماغشون رو خوشگل کنن….لپشون رو ژل تزریق کنن….خالشون رو با لیزر بردارن و یا مثل فلان بازیکن تو پارتی های شبانه! خوش بدرخشند و کلی کشته مرده داشته باشن….

راستی پرسپولیس رو عشق است و کریم باقری رو و البته علی دایی!

اهنگ نوشت::http://www.4shared.com/file/214468113/9243398e/04_04_Track_4.html

l

تا تا….

http://daryadel.persiangig.com/image/810-138682w.jpg

سوسو یی از جلو میومد…..سرم کج می شد و میوفتاد روش…..تحمل میکرد….بعد دوباره با چشای بسته می چرخیدم و جلو…یه گوش میدیدم….چند تا صندلی خالی و سرم هجوم میبرد روی زمین و صندلیلای روزی زمین….چشمام رو باز می کردم بسته میشد……بسته میشد….باز میشد…….صدا….تاریکی…..نور…..

به سمت پارچه ها رفت….اول بوشون کرد…..نه….اول نگاشون کرد….برداشتشون….پارچه هارو برداشت…اول نگاشون کرد بعد برداشت…..پارچه هار و با نگاه کردن بو کرد و برداشت…..پارچه ها رو…..

تا زد….چند تا تا زد….یکی…دوتا….سه تا…چهارتا….تا زد…تا تا تا زد….

و می چرخید و می چرخید و می چرخید….یه نور میومد…نور….نور میومد……

چه سر سنگینی…..چه پلکای سنگینی….چه نور تاریکی….تاریکی…نور تاریک….تاریک…..

صدا های درهم که هی تکرار میشد….سمفونی صداها…گاهس قه قه…..گاهی خنده…..یه صدای ممتد قرچ قرچ….

می خواست …نه….می خواستم باز بکنم……چشمارو…..سر سنگین رو…سر سنگینم رو….

پارچه ها رو تا زد و جلو اومد….هیچوقت ندیدمش….پس نباید میدیدمش….پارچه ها رو تا می زد…..

نمی دونم ترکه به دست بود….ولی نه……ترکه…نه…..پارچه….پارچه ها رو داشت تا…داشت تا می زد….تا تا تا می زد….

می گفت دعوا کرد….من می چرخیدم….اما اون بخواب من نیومده بود….چون من ندیده بودمش…..صندلیای خالی و من….من و صندلیای خالی…..

اومده بود جلو….می گفت حقش بیشتر بود…….ای کاش ترکه میزد….ای کاش ترکه بزنه….ای کاش میدیدمش…..ای کاش دیده بودمش تا جلو میومد و ترکه می زد…..پدر بزرگ….چه کلمه غریبی….

با صدای خرچ خرچ و غر غرش…..سرم رو ثابت نگاه داشتم…..واستادم….موهام رو گرفتم تا در نرن…تا تا نخورن…..پلکام رو باز کردم….باز کردم….با صدای چخ چخ و خرچ خرچ صندلیای خالی جلوم…..

تا بزن….تا بزن……قول میدم این اخرین بار….به اون پارچه سبز دور و گردت…به اون چراغ همیشه روشنت….به اون پارچه های صداقتت…..قول میدم ….هر چقدر می خوای ترکه بزن….ولی یه تای دیگه….4…5….6….یه تا نه تا تا.…تا فقط یه تای دیگه….


http://www.lon.ir/up/uploads/1261435684.jpg

همه جا تاریک بود….گیج شدم…..به نور کوچیک گوشه سمت راستم نگاه کردم….گفتم گفت….نه گفتم گفتن….چه میدونم با چه ضمیری…فقط گفتم گف.. فیلم تموم شد…..بیدار شو….

چشارو باز کردم…..یه بچه کوچیک داشت رو صحنه می رقصید…یه پا بالا….یه پا پایین….یه نگاه اشک….یه نگاه خنده…..

گفت….هر شب تنهایی….

گفتم:خوب شد نیم بها بود…

صدا اشنا بود….تاریکی اشنا بود…..صدای پسر خاله ای که تو تاریکی سینما کنارم نشسته بود…..

خستگی پلکام تو سینما تاب موندن ندالشتن و خوابم برده بود…

یه دفعه همه جا روشن…صندلیا بلند شدن….کات….فیلم تموم شد…..

همه جا روشن بود….قدمام روپله های در خروجی اما انگار ….خیلی خیلی وقت بود که خوابم…..هنوز خوابم….

از در خروجی اومد بیرون…اومدم بیرون….اکشن…دوباره شروع شد….اما من انگار سالهاست خوابم…

تا تا..

پی نویس!!:تو سینما چرت زدنم عاالمی دارها!! از چیپس خوردن و فیلم دیدن بیشتر کیف داد!!

پی نویس2:این بدنم خیلی بی شعور و بی جنبست! ظرف 1 ماه مراعات نکردن! 7 کیلو بدون اجازه زیاد شد!!

اهنگ نوشت:بعضی كارام باعث میشه فك كنی بدم
بزار بگم میدونم كه چرا دلخوری ازم
آره چون وقتی سختی میاد یه عالمه
گوش توهه كه فقط شنوا به دادمه
به خودت میگی موقه‌ی مشكلات به یادمه
دلگیر نشو این مرام یه آدمه
با تو میرسه به سختیا منظورم
از گل نازم خدا بوده منظورم

خدا بوده منظورم….

http://www.4shared.com/get/166165102/fa2f55c2/Hossein_Tohi_Ft_Fereydoun



تاکسی2

خیلی وقت بود که دیگه نه حوصله شونه کردن مو داشتم نه نگاه کردن به اینه نه دست و پنجه نرم کردن با ته ریشی که حسابی صورتم رو می خاروند ونه بیرون رفتن….کارم شده بود دانشگاه و خونه….

اما اشکان و دیدنش بعد چند ماه بهانه خوبی بود که به پیرایشگاه یا همون سلمونی خودمون می رفتم و یه صفایی می دادم!

به پیرایشگر گفتم که سه چارم موهام رو کوتاه کنه تا حالا حالاها اونورا افتابی نشم…..شاید اگه زمستون نبود و بلایی اسمانی به اسم دانشگاه می گفتم از ته بزنه چون اینجوری احساس ارامش بیشتری می کردم…..اینکه ادم ساده باشه و ساده لباس بپوشه و تو جامعه ای زندگی بکنه که ادم رو بخاطر سادگیش مورد تمسخر و ارزیابی قرار ندن شاید اتوپیایی باشه که….

احساس فوقالعاده لذت بخشی بود وقتی از پیرایشگاه اومدم بیرون و باد سرد زمستونی تو سر و صورتم پیچید…..گاهی وقتا بعضی چیزا رو ادم باید با پست استخونش حس کنه تا ازش لذت ببره…جلوی پیرایشگاه وایستادم و به ساعت گوشیم نگاه کردم و دیدم باید تا 5 دقیقه دیگه سر قرار با اشکان باشم و بعد انگشت اشاره رو به سمت مستقیم نشونه رفتم و تو اون همه برهوت زیبای تاریکی و سرما منتظر تاکسی ای موندم تا هر چه زودتر منو از شر بدقولی که عادت مء لوفم هست نجات بده….

بالاخره یه ماشین با 3 تا سر نشین که 2 تا پیرمرد عقب ماشین و 1 جوون جلوش نشسته بودن جلو پام واستاد…..حالا حداقل امیدوار بودم که بیشاز 15 دقیقه دیر نمی رسم و کلا 15 دقیقه دیر رسیدن سر قرارم که بهش نمی گن دیر رسیدن

http://img.alibaba.com/photo/51108184/Taxi_Lamp.jpg

10-9-8…نه-8…7….6……

بعضی وقتا ادم دوست داره که هیجا و هیچکس نشناسنش یا اینکه هیچکی و هیجا حتی براشون مهم نباشه که اون کیه…اینجوری میتونی یکم مثل بچگی بدویی یا این پا و اون پا بکنی و با النگ دولنگ کردن کمی مزه ی گس سنگفرشا و سیاهی بی پایان قیر خیابنا رو تو سیاهی و بی نظمی زندگی مزه مزه کنی…..

همینجوری داره با دستاش و اعداد بازی میکنه….هر دفعه یه برگه رو از جیبش بر میداره و یه اهی میکشه و…8-5….7….

به چروکای دستش نگاه می کنم…هر وقت به چروکای دست پیر مردا و پیر زنا می دیدم یاد قدمت تاریخ تلاش بشریت میوفتم….و انگار هر چروکشون هزاران درس گفته و ناگفتست……بعضی وقتا اینقدر چروکا پر ابهت و پر تمطراق میشن که ادم دوست داره به هر کدومشون تعضیم کنه….

7…4…5…

اما این اعداد که همیشه برای ما ادما تبدیل به یه عذاب شده برای حساب لحظه هایی که قراره از دست بدیم با حرکات دست پیر مرد و برگه تو دستش همراه میشد و هی زیر لب تکرار .سمفونی اعدادی که با یه جور حسرت می گفت…..انگار خیلی کلافه بود….گاه گاه ی بلند بلند حرف می زد…..تو اون همه سکوت اعداد و زمزمه بر گشتم و تو چشماش نگاه کردم…..نگاش اینقدر پرت بود که اصلا متوجه نبود تو ماشین نشسته و توجه همه رو به حرفایی که با خودش میزنه جلب میکنه…..راننده ام که انگار اینجور مسایل عادی باشه براش صدای رادیو پیام رو بالا اورده بود و به خبرای ترافیک تهران گوش می کرد و تخت گاز می رفت تو خیابون و شب زمستونی خالی از ماشین رشت و رضایت فوق العاده ای میون این تضاد تو چهرش مشخص بود…بعضی وقتا ما ادما خیلی راحت میتونیم با یه قیاس ولو مع الفارق یه لذت مجازی برای خودمون درست کنیم…. شاید اینجوری کمی از خستگی روز و زندگیمون کمتر بشه….با احتساب این لذتی که داشت راننده تاکسی میبرد با یه حساب سر انگشتی اگه هر ساعت 5 دقیقه رادیو پیام اخبار ترافیک بگه حداقل رانندهای تاکسی تو روزای خلوت میتونن تو رشت از اینکه چند دقیقه جلوترن و کورس بیشتری مسافر می زنن و صدای کمتری بوق می شنون ” احساس بهتری داشته باشن….که البته این چند دقیقه ارتباط مستقیمی با ساعات کارشون و شانسشون داره!

صددای پیرمرد بود که نگاه من رو که تو تقاطع نگاش جا مونده بود و ذهنم رو به ساعات اخبار ترافیک گره زده بود و دستم رو تو جیبم رو پول قفل کرده بود متوجه خودش کرد و نا خوداگاه سر تا پا گوش و چش شدم….با یه ته لهجه محلی که غرب گیلانی میزد و یه صدایی که خش خش ناشی از سالخوردگی داشت و کلفت تراز صدایی بود که داشت زیر لب زمزمه می کرد گفت…

امروز چندمه؟

گفتم:7 دی پدر جان…

گفت:یعنی تا 17 دی چند روز مونده؟

گفتم:10 روز دیگه….

گفت:این اخطار رو نگاه کن نوشته 7 ام دیگه….

گفتم:بله پدر جان نوشته تا 7ام فرصت پرداخت پول برق رو داری وگرنه قطع می کنن….

گفت:امروز صبح اداره برق بودم….گفتن فردا مامور میاد برقم رو قطع میکنه…..

ناخوداگاه دو.باره چشمم رو با کنجکاوی به ستونای قبض دوختم تا قیمت روش رو پیدا کنم…340 هزار ریال یا به عبارتی 34 هزار تومان….

با یه سردی گفت:امروز گفتم نمیشه تا 17 ام صبر کنید پولم رو از کارفرما بگیرم گفتن نه….و با یه لحنی که انگار می خواد به من امید بده گفت:اشکال نداره این چن روز چراغ نفتی داریم اونرو روشن می کنیم….قبلا مگه چیکار می کردیم…با یه شعله چراغ همه زندگیمون می گردوندیم….

بعضی وقتا ادم یه چیزایی میشنوه که نه تنها احساسش رو جریحه ار میکنه که نظم ذهن و فکرش رو هم بهم میریزه…نمی دونم چرا داشتم به این فکر می کرد یعنی 10 روز اگه برق نداشته باشه…..نمی دونم چرا یاد خرجای خودم افتادم…….اما این بی نظمی ذهن و قیاس زندگی ادمای دور و اطراف درونم رو کرده بود مثل یه میدونه جنگ… یاد کلاس اول ابتدایی افتادم و….

بابا اب داد؟…بابا نان داد؟……بابا برق نداد..بابا انار دارد؟….بابا 34 هزار تومان تا 17 ام ندارد… …ان مرد امد؟…ان مرد زیر باران امد؟….ان مرد بدون برق امد….ان مرد؟؟…؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.بی اختیار دستم رو از جیبم در اوردم و پول رو به راننده دادم…کمی خودم رو جمع کردمو برگشتم طرف دستای پر از زندگی پیر مرد…اما….

دیدم کنارم یه خانم نشسته….

یادم اومد که باید وسط مسیر پیاده میشدم….نگاهی به گوشیم کردم……30 دقیقه تاخیر و تعداد میس کالای دو رقمی…..

بعدا نوشت:به علت امتحانات و اينا! تا مدتي كه ميشه همون اوساط بهمن به نت دسترسي ندارم!!پس فعلا!

عده ای….

.http://sadehtar.files.wordpress.com/2009/12/011.jpg?w=339&h=528

وسط نوشت:این شعر بالا اثری از ملک الشعرای بهار بود

عده ای عکس یادگاری می گیرند….

عد ه ای عاشقانه شمع روشن می کنند…

عده ای شماره ای که داده اند و گرفته اند را می شمارند….

عده ای امده اند 13 به در. وبجای سبزه ابرویشان را گره می زنند….

عده ای تخمه می شکنند و به زنجیر زنان و سینه زنان می خندند….

عده ای مال مردم می خورند و نذری می پزند….

عده ای بر صورت چنگ می زنند و خون مردم در شیشه می کنند….

عده ای موهایشان را عمود بر اسمان تاریک عاشورا می کنند….

عده ای خیمه اتش می زنند و عده ای ناله می کنند.چون بخلوت می روند انکار دیگر می کنند….

مادری را میبینم تکه های سوخته خیمه را سجده می کند….دخترش را میبینم !… یاد ان ایه ی قران می افتم که در پی هر افراطی تفریطیست…

عده ای هم دور دورها می گویند…گریه کنید و بر سر زنید ولی نپرسید محرم چیست!….نگویید حسین گفت:اگر دین ندارید لااقل ازاده باشید….

می گویند ریختن خون در محرم حرام است ولی: ! ! !



اي يزيد آيا پنداشتي که چون بر ما سخت گرفتي و اطراف زمين و افاق آسمان را بر ما تنگ نمودي و ما را مثل اسيران به اين طرف و آنطرف کشاندي اکنون ما درنزد خدا خوار گشته ايم و تو را نزد او قرب و منزلتي است ؟‌خير ، بدان که اگر خد به تو مهلتي داده است براي اين است که مي فرمايد: کافران هرگز مي پندارند که اگر به آنها مهلتي داديم به سود آنان است ولي ما به آنها مهلت مي دهيم تا بيشتر گناه کنند و از پس عذاب خوارکننده براي آنها خواهد بود ….(بخشی از خطبه حضرت زینب که یزید را به گریه وا داشت!)

پی نوشت:من همچنان منتظر نظرهاتون در مورد اپ پایین هستم!(یک نظر سنجی از شما)


ببخشید اینروزا کمم و نیستم….راستش اپم رو می خواستم در مورد ازادی مطبوعات در ایران بنویسم که موند برای دفعه ی بعد….

بعدش در مورد عاشورا به سبک ایرانی!! می خواستم بنویسم که گفتم بمونه واسه روز تاسوعا….

بعد بعدش که محرم و نمیشه در مورد تولدم نوشت که تو تاسوعا افتاده!! می تونید روز تاسوعا بیاید تسلیت بگید!(یه اپ ویژه تهیه کردم که اونم بمونه برای بعد عزاداری حسینی)

بعد بعد بعدش راستش نظریه ایت الله مطهری نظرم رو خیلی به خودش جلب کرد…تفاوت حکومت اسلامی با اسلام حکومتی و همچنین انقلاب اسلامی با اسلام انقلابی….(دقیقا حکومت اسلامی…اسلام حکومتی و سکولاریسم 3 موضوعی هستن که حتما در بارشون بزودی می نویسم!)

بعد بعد بعد بعدش تو شماره ی اول کنکاش یه مطلبی بود به عنوان پیش گفتار از اقای علی ح! با تیتر دین بهتر است یا اخلاق؟…که مدتها با این مطلب مشکل داشتم و یه جورایی می خواستم جوابیه و مطلبی در مقابل این نظریه و نتیجه گیری که کرده بنویسم (ولی میترسم بهش بگم منو بخوره:))…)و حتی یه جورهایی مخالفت با نظریه دور کیم در مورد دین حقیقی و واقعی که تو این شماره دوم بهش اشاره شد. هستم…(حالا اینها چی هستن و چی نیستن هر وقت اپ کردم تو ضیح میدم و عقیدم بر اینکه دین همان اخلاق است و اصلا دین واقعی نداریم…..یعنی یک جامعه یا دین دارد یا دین ندارد و حالت سومی هم وجود ندارد….حالا بعد مفصل خواهم پرداخت!)

و اخر اینکه راستش موضوعات جالبی این روزها دیده میشه و شنیده میشه…از داستان جدایی پسر و دختر در دانشگاها و ازدواج موقت و سپردن مدیریت مدارس به حوزهای علمیه و سهمیه برای ازدواج تا جدیدا داستان جدایی کتابهای دختران و پسران از 9 سالگی که دولت قانونش رو داره ابلاغ می کنه….

اینجا کسایی که میان یا دانشجو هستن…..یا استاد دانشگاه هستن…یا کارمندن…یا فارغ التحصیل هستن و به نوعی از افراد روشنفکر جامعه محسوب میشن….همشون هم دستی به نوشتن و نقد کردن دارن….از نظر حقوقی و فقهی تا عامیانه و طنز نگرانه و یا حتی انتقاد جدی و خشک و صریح و منصفانه!!….

راستش می خواستم هر کدوم از شما تو نظراتون رو درباره این مسئله بالا و جدایی ها تبعیضهای جنسیتی بدونم به صورت نظر خصوصی(من هر چی گشتم نوفهمیدم چجوری میشه تو وردپرس نظرات رو تاییدی کرد لطفا اگه میشه با یه ادرس میلی که تا الان اینجا وارد نکردید نظر بزارید تا نظرتون خصوصی بشه) اگه ممکنه با اسم کامل-اسم کوچک و فامیلی مدرک و شغل و یا رشته و اگر دوست دارید شهر محل سکونت یا تحصیل(البته اجباری نیست ولی مطمئن باشید تمامی اطلاعاتتون محفوظ)- یا اگر میشه حداقل به حالت تخلیص شده(مثلا ارمان.م یا ا.م!) نظرتون رو کوتاه در این مورد این مطالب بنویسید…یعنی خیلی کوتاه از دید کار….رشته…..حرفه…..محل زندگی… یه نقد خیلی کوتاه در این مورد انجام بدید و بگید – و این نظرتون رو تو شماره بعدی کنکاش که در مورد این مسائل خواهد بود به عنوان یه نوع نظر سنجی چاپ می کنم….

ممنون میشم از دوستانی که کمکم کنن…..

ایت الله منتظری…

http://mouhajer.files.wordpress.com/2009/03/montazeri-05.jpg?w=775&h=581

ازاد شد….


Montazeri by Peyman1968.


روحش شاد….

بازی گوگلی!!

www.sadehtar.wordpress.com

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن

سهیلا قدیری

13ابان 88

مرگ رنگها

خطاهای چشایی

اللهم اشف کل مریض

“”قانون3%”"

حوادث آبان88در كشورايران

الهم فک کل

“لا or کلنگ or بازی”

اللهم فك كل اسير

ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه ب

دانلوداهنگ پاییز امد لابه لای درختان لان

اعتیاد دانلود آهنگ من همونم که یه روز دک

 

 

بچه باهای باحال گرگان

 

جنسی حوادث تجاوزجنسی در مدرسه

به یاد اللهم فک کل اسیر

( در مورد پدری که دختر خود را بدلیل 2شب

“فريب نگاه”

چشمای خیس

قشنگترین نقاشیهایی که کشیده شده

عکسهای اعدام سهیلا قدیری

“شعر درباره مرگ”

سیگار و اعدام

ارزو

“وصيت چارلي چاپلين”

خطای چشایی

ژوژمان دانشجویان ترم اول

مداد رنگی

سهيلا قديري

13 آبان88

 

نقاشی مداد رنگی

 

زن بی پناه

آشپزخانه

کشتن آرزو

13 آبان 88 تهران

لحظات خوب

انواع قلمو

شیطان پرستان در ایران

13آبان

13 آبان مامور

امضا

موز

The image “http://pic50.picturetrail.com/VOL454/12376667/22523166/374998547.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

اینا لیست خرید نیستنا!!…اینا به انظمام دو برابر همین مدل کلمات که سانسور شد(بعضی وقتا بعضی کلمه ها تو بلاگم پیدا میشن که به ماهیت بلاگم شک می کنم!!)!! توسط افراد دیگر با جستجو تو گوگل به بلاگ بنده ختم شده…..حالا بنده دیدم در سال اصلاح الگوی مصرف حیف است بخدا این هوا کلمه روی زمین بمونه و بعدش اخر سال کی حال داره خمس و زکاتش رو بده!

به همین منظور و در امتداد پیرویت خط ولایت باز ای از خودمان درییدیم(یعنی در نمودیم!)….

با استفاده از این کلمات یک داستان کوتاه یا یک متن کوتاه بنویسید!! و همه ی دوستانی که چه بواسطه وردپرس بودنشان و یا وبگذار و یا هر چیزدیگه می توانند اینگونه کلماتی که به بلاگشان ختم شده رویت کردند این بازی را لطفا انجام دهند باید!!

وگرنه مدیونید! و اون دنیا یقه تان را سر خود پل صراط می گیرم!

دوستانیم که نمی توانند اینگونه کلمات رو رویت کنند می توانند از همین کلمات من استفاده کنند و خلاقیتشان را به عرصه ظهور در سازمانها و نهاد های بین المللی رسانده و مشت محکمی بر دهان یاوه گویان پدر سوخته بزنند!! باشد که گناهانشان بخشیده شود….البته دقت داشته باشید اگر با استفاده از این لیست کلمات بالای من بلاگتان هیتلر شد! و یا در بهترین حالت سر از اوین در اوردید من هر گونه مسئو.لیتی رو تکذیب می کنم !

13 ابان بود که داشتم همان عصری در خیابان خلوت دلم قدم می زدم و اصلا حواسم نبود پاییز است و باید در این هوای سرد پایزی اهنگ پاییز امد لابه لای درختان لان ه خونه ی مادر بزرگه که هزار تا قصه داشت و تازه در ده پایین محلشون که میشد سمت چپ ده الستون و لستون و اون دو تا مرغابی کلی مداد رنگی ریخته بود و کسیم نبود تا با این مداد رنگیا نقاشی معروف الپاچینو به نام نقاشی مداد رنگی رو بکشه رو گوش کنم!….بعد هم که یادم امد هر چی گشتم دیدم باید امروز دانلوداهنگ پاییز امد لابه لای درختان لان ه خونه ی مادر بزرگه که هزار تا قصه داشت و تازه در ده پایین محلشون که میشد سمت چپ ده الستون و لستون و اون دو تا مرغابی کلی مداد رنگی ریخته بود و کسیم نبود تا با این مداد رنگیا نقاشی معروف الپاچینو به نام نقاشی مداد رنگی رو بکشه رو انجام بدم! یا شایدم انجام دادم ولی انقدر در اخبار این 13 ابان تهران گم شده بودم که یادم رفت گوش کنم!! اصلا شایدم معتاد شدم و اعتیاد دانلود آهنگ من همونم که یه روز دک تر قرار بود بشم و الان فعلا مثل … در گل گیر کردم رو انجام دادم!!

به هر حال 13 ابان 88 برای خودش کلی 13 ابان بود و ما خبر نداشتیم و هی به جای اینکه برویم ببینیم بالاترین چه خبر است و اصلا جان زن مارمان(همان مادر زن!!) نرفتیم و ندیدیم و اصلا هم اپی نکردیم در بعد از ظهرش که انهم مملو از کاریکاتورای مانا نیستانی به تعداد 3 عدد! و ان جمله امام راحل : ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه ب…. را استفاده نکردیم!! اصلا مگه حوادث 13 ابان 88 در ایران پشت داشتند! مگر کهریزک بود که پشت داشته باشند تا ارتش و سپاه با هم بروند انجا و….

بله داشتیم می ارزیدیم که بجای این حرکات قبیحه و زشت و مکروه و یا به قول یه ضرب المثل بورکی نافاسویی: “لا or کلنگ or بازی”!! داشتیم در خلوت دلمان قدم می زدیم که یهو یکی از این برگهای پاییزی را دیدیم که از زرد بودن دارد در پوست خود نمی گنجد و ما هم در خلوت دلمان در پوست خودمان نگنجیدیم و با عشق و کرشمه و ناز و کریشنا و اینا! رفتیم و گامی بلند جهت بدست اوردن انر؟ژی مضاعف نهادیم بر رویش و…..فقط صدایی شنیدیدم و در ناحیه عقب دردی حس نمودیمو و دیگر هیچ!!…..

اخر این خطای چشایی هم یکی دوتا نه ده تا!! ای دل غافل که هنوز نمی توانی فرق موز و برگ پاییزی را بچشی!!…..دیگر از چشمای خیسی که داشت مثل خر دور از جناب شما زار می زد و هی در دلش می گفت الهم اشف کل مریض بالاخص ارمان سر خورده! می گزرم….(چیه!؟؟…چشمم دل داره دیگه!! وگرنه چجوری نصف مملکت با یک نگاه دزدیده میشن. و هر ورز دها “فريب نگاه” در جوانهای زیر 14 سال اتفاق میوفتد و انوقت عده ای احمق میایند و به طرح ازدواج موقت می خندند و ..اگه قبول نمی کنید دوباره غذ یه گوشت و گربه را یاد اوری کنم!)

حال در همان روز که اصلا نحسی 13 ابان نگرفته بودد من رو و اصلا مثل چهارشنبه هفته پیش! از چپ و راست و بالا پایین و عقب و جلو! میبارید برام! یک دوستی را دیدم که از بچه باهای باحال گرگان بود , و همچنین  13 آبان مامور بود تا افراد نا اگاه را اگاه! بکند بی مقدمه شروع کرد از یه بلاگی به نام: www.sadehtar.wordpress.com صحبت کرد و هی در دل کفر و نفرین می گفت بر له این بلاگ قبیحه و اخی و کلی فحاشی کرد که این بلاگ در یک حرکتی که با شبکه های مخوف و مرموز سیاسی در ارتباط است و زیر پا نهادن قانون انهم قانون معروف 3 در صد که کلهم به اصطلاح “”قانون3%”" می شناسنش مردم(اگر شما نمی دانید بروید همین الان از بالای برج میلاد خودتان را پایین بندازید_مگر نمی دانید که در کشور عزیزمان قانون 3 درصدش تازه انهم با پارتی بازی و اقازاده بودن برای ماست و 97 درصد برای از ما بهتران!!؟….یعنی واقعا نمی دانستید؟؟!) قرار است تحت پیگرد قرار بگیرد و اینها!!

گفتم من هم به این بلاگ سر زدم و جز شعرهای زیبایی که در وصف خوب بودن حالمان است و اینکه حال همه ما خوب است اما تو باور نکن و “وصيت چارلي چاپلين” و تقبیح حرکات شیطان پرستان …

ناگهان حرفم را قطع کرد و مثل شیر به خود غرید و خمیاز های کشید و فریاد زد بر سرم ای خود فروخته اجنبی …ای نماینده بی بی چهل! بر روی زمین! ان اپ مر گ رنگهای ان بلاگ که با انواع قلمو قشنگترین نقاشیهایی که کشیده شده توسط یک دختر زندانی را نشان داده و از زن بی پناهی به نام سیهلا قدیری صحبت به میان اورده و لحظات خوب مرگ او را با فرافکنی توسط عکسهای اعدام سهیلا قدیری! را به لحظاتی بد تشبیه کرده و تلاش به تشکیل فضایی خالی از امید در جامع پر از گل و بلبل ما کرده را چه می گویی؟….تازه غیر مستقیم هم به جنسی حوادث تجاوزجنسی در مدرسه و ( در مورد پدری که دختر خود را بدلیل 2شب…اشاره کرده و اگرم نکرده حتما به زودی خواهد کرد!

حالا من هر چه من دلیل می اورم قبول نمی کرد اخرش ناچار شدم بگویم برو یه سری به خواهر زاده مجازی اکبر! صاحب بلاگ یعنی ژوژمان: دانشجویان ترم اول بزن و از او امضا در تایید حرفهایم بگیر!!

اما از قدیم گفتن میخ اهنی در سنگ فرو نمیره که نمیره…هی یعنی میشود این ارزوی فرو رفتن میخ به حقیقت بپیوندد….انچه که بعد از این همه تفکر در حرفهای اندوست دیدم کشتن ارزو یم بود و الان دلم می خواهئد بروم درون اشپزخانه و یخچال را در اغوشش بگیرمو بازش کنم و کمی سرمایش را استشمام کنم و کمی هر چی تو ش هست را در شکم گرامم خالی کنم و بعد گوشه ای دنج پیدا کنم و بیاد اللهم فک کل اسیر دعای اللهم فک کل اسیر را سر دهم!!

 

_خدا وکیلی با این کلملت نمی شد بهتر از این نوشت! من خودم سرم درد گرفت…..
بعدا نوشت!:اتفاقی در پیش است....http://www.kaleme.com/1388/09/21/klm-5454

گیر پاژ!

http://i19.tinypic.com/6f62ebs.jpg%5B/IMG%5D

-هیچوقت خدا نتونستم هیچ وقت شعری رو هیچوقت هیچوقت تو ذهنم بسپارم…حالا چه شعر صد دانه یاقوت باشه یا شعر ای اهنگ دیلام دانبوی اینور و اونور آبی!

هر وقت خدام خواستم هر وقت شعری رو هر وقت هر وقت تکرار کنم کلا گیر پاتژ کردم و کلا به این نکته پی بردم که میخ اهنین هم اگر باشد در سنگ چودنی که استعاره از ارمان است ! نمی رود….حالا ربط این ضرب المثل به این داستان شعر چی بود خودم هم نمی دانم .

این گیرپاژ کردن مزبوری رو که گفتم همینطوری نگاهش نکنیدا…..این گیرپاژ کردن معانی و مفهوم وسیعی دارد :

فرض کنید یک روز سرد پاییزی وقتی عاشقانه بر روی برگهای زرد پاییزی قدم می زنی و داری برای خودت از سرما می لرزی و شد ه ای عینهو گربه ای که ماشین سوپوری رو میبینه که اسپورت کرده کلی مجهز شده و تازه اول ماهم هست و سوپور ای که همیشه بر پشت ماشین نشسته! به بهانه گرفتن ماهانه هم شده بیشتر از خجالت اشغالا در میاید و تمام موهایت مثل همان گربه ای که ان سوپور را با ان حالت وحشتناکالبته برای گربه …نه برای سوپور که از چند شب پیش به خانم والده قول داده که امشب شام میبرمتان بیرون پیتزا خانواده می دم و البته عیال و بچه ها ام مثل اول هر ماه دست به دعا برده که زودتر این پولها را حتی اگر به قیمت از دست دادن شام یک شب گربه و سیخ سیخ شدن موی ان گربه مادر مرده باشد برسد که دقیقا سیخ سیخ شدن موی ان گربه همان حالتی ست که تو وقتی داری تو سرما رو برگهای زیبای زرد پاییزی که تا همین یک هفته پیش روی درختان نگاه شان می کردی و حالا داری با همان لذت نگاه کردن صدای جیلیز ویلیزشان را که دقیقا مانند صدای قلب ان گربه ای که شب اول هر ماه به امید شام یه شبش باید بپاید که تا قبل رسیدن سوپور شام یه شب خودش و احتمالا عیالش را که دقیقا حس دیشب که می شود شب اخر ماه قبل عیال ان سوپور مزبور را دارد می شنوی.

و تو هنگامی گامهایت را یکی پس از دیگری بر می داری احساس می کنی که شب است و یا یه چیزی تو مایه های غروب و کلی دلت می گیرد و ان احساسی را داری که شاید ان سوپور مزبور وقتی اول شب هر ماه دارد که ای کاش هر شب مثل شب اول ماه بود و می توانست ماهانه خودش را بعضافه حقوقش که از شهرداری می گیرد بگیرد و اخر هر ماه به همراه عیالش برود یه سری به دریا یی اقیانوسی جایی بزند و بتواند غروب خورشید را در ان لنگه غروب ببیند!…..یا حس همان گربه ای که تمام روز به انتظار شب دوم هر ماه است که نه سوپورـ پیتزا خورده حوصله کار کردن دارد و هم اینکه اشغالای پیتزای خود سوپور مخزبور هم اضافه شده و می تواند به اندازه کل یک ماه در شب دوم از خجالت شکمش و عیالش در بیاید و دقیقا عیالش حسی خلاف حس عیال مزبور سوپور مزبور را دارد( البته مزبور بودن عیال سوپور مزبور نام برده بستگی به جنم سوپور مزبور نام برده دارد که چند شلواره باشد و چون سوپور نقش همان مورچه ای را دارد که نباید آزردش چون سرش کجا بود تا کله پاچش باشد! و همان یکیم خودش خیلیست و چون کلا از قدیم گفتن خدا یکی زن یکی و البته این خیلی برای یک پزشک متخصص صدق نمی کند ولی عمومیش چرا که احتمالا در همین شب دارد در فلان روستا به عنوان پزشک خانواده کهنه می شورد! و همانطور که برای گربه صدق نمی کند ولی برای یک سوپور چرا! همان عیال مزبور را برای سوپور مزبور نامبرده در نظر می گیریم!!) که تمام خوشی دیشب را کم کم به پاس فراموشی نهاده است و دارد به این فکر می کند که چقدر دارد اخر ماه نزدیک می شود و کم کم یخچال خالی تر… و احتمالا با ازاد شدن قیمتها و نان بربری که الان شده است دانه 300 تومان (تازه این با در نظر رشتی در نظر گرفتن همسر مزبور سوپور مزبور نامبرده و در صورت تهرانی بودنش که باید به این فکر باشد که هر صبحانه برای خودش و احتمالا 3 فرزندش اندازه خون پول بابای شاطر و ارد فروش را بدهد!) تمام غم های عالم در سینه اش جمع می شود و کلا ان پیتزا یی که خورده کوفتش شده(اابته اگر رفلکس نخاعی وعصب واگ و عصب لگنی و اعصاب نورو سمپاتیک خا جی اش خوب کار نکرده باشد احتمالا در گلویش گیر کرده و هنوز به مرحله کوفت شدن نرسیده است)

حالا دوست داری در این حس های عجیب غریبی که با قدم زدن بر روی سنگفرشهای خیالی که شهرداری زده است پدر جدشان را در اورده و کنده و تمام کفشت به خیال خام اینکه داری بر روی سنگفرشهای شهرت قدم میزنی عینهو رنگ فسنجونهای دانشکده ات شده به این فکر می کنی که اخ چقدذر دلم می خواهد هندزفریم را از جیبم در بیاورم و بگزارم در گوشم و لذت ببرم و بعد انوقت که می روی در منوی گوشیت و اهنگها را غریبانه نگاه می کنی اول میبینی که هر چی اهنگ در گوشیت نهفته است ذیلام دانبوست و کلا غیر مجاز است و نباید گوش کرد و بعدش می روی سراغ اهنگهای سنتی و میبینی از شجریان چند ترک اهنگ در گوشیت نهفته است و بعد یادت می اید که این شجریان هم جدیدا می گویند که مشکل اخلاقی× پیدا کرده و حتی ربنایش را هم نباید گوش کرد چه برسد به اهنگ هایش! و تازه اگر شانس اورده باشی که ماه رمضان نباشد وگرنه به قول یکی از مسئولین دانشگاه به خودت تشتر می زنی که علی را کشتی! حتی اگر دهه اول ماه مبارک رمضان باشد!

و بعد کمی سعی می کنی به ان گربه فکر بکنی و بعد چون فاصله افتاده بین این فکر کردنت و آن فکر کردنت یاد ان گربه ای میوفتی که در دانشگاها دنبال گوشت می گردد و چون میبینی که فکرت +18 است از خیرش می گزری و شروع می کنی یک چرت و پرتی را زیر لب زم زمه کردن….

واین جاست که گیر پاژ می کنی و پایت در سنگفرش مجازی ای که زیر پایت تا زانو درونش فرو رفته بودی گیر می کند و میوفتی روی ان سوپور مزبور نام برده که پیتزای شب اول ماهش را گرفته و بعد با هم میوفتی بر روی ان گربه مزبور و عیالش که البته مزبور نیست ….

ناگهان چشمانت را باز می کنی و میبینی که در حال تایپ کردن این نوشته ای و چون مدیا پلیر کامی جانت هنگ کرده داره زیر لب شعر یه توپ داارم پشت درخت البالو گم شده… را زمزمه می کنی!!

تبریک نوشت:6 ماه نبود….مجردی رفت بعد 6 ماه م برگش و اونم با خبر خوش مزدوج شدن(بماند که دریغ از یه عدد شیرنی!)…کلیم نسبت به اقاشون غیرت دارن! …انشالله که به اتفاق اقاشون حسابی خوشبخت بشن و به پای هم پیر!..اینها همه توصیف يه وجب وب !

نوشته‌های قدیمی‌تر »